روزتون چطور بود؟
دیدن مادر؟ هدیه و مراسم؟ باشگاه و ورزش؟ نکنه سر کار بودید؟ سینما؟ خونه پیش خانواده؟ کتابخونه مشغول درس؟
امروز خیلی عالی بود. تا حد مست شدن بدون الکل رفتم و برگشتم.
توی گروه فرفره برنامه ای چیدیم برای رفتن به پارک بلافرز. هدفم بیشتر برنامه تفریحی دوچرخه سواری بود ولی دوستانی که دوچرخه داشته باشن و آماده رفتن باشن خیلی کم بودن. هوا هم خیلی مشکوک میزد و خیلی ریسکی بود. تصمیم گرفتم برنامه رو کنسل اعلام کنم و یه زمان بهتری گروهی اجراش کنم دوباره و به جاش خودم تنها برم.
صبح آماده و میزون 4 تا نارنگی انداختم تو جیب و زدم بیرون. خیلی تند و سرعتی مسیر رو رفتم. رسیدم به ورودی آیلند. خاطرات پارسال زنده شد. دلم نیومد نرم مسیرش رو. خیلی عالی بود. کمی لب آب نشستم و یه نفسی گرفتم. نارنگی الکی الکی خیلی چسبید.
برگشتم مسیر اصلی و ادامه دادم تا بیچز و اونجا دم ساحل لم دادم زیر آفتاب. کمی باد بود ولی آفتاب خوبی بود. خیلی آرومم کرد. همه استرس هفته اخیر پرید.
باز یه نارنگی زدم به بدن و دیگه موزیک رو ولووم دادم و کمی مونده بود روی دوچرخه برقصم. حس خیلی خوب و مسیر عالی بود. مست مست بودم. از یه جایی به بعد دیگه رون پام رو حس نمیکردم. خودش رکاب میزد.
رسیدم به مقصد. انتظار نداشتم کسی اونجا باشه. هوا سرد بود. خیلی خوب شد برنامه گروهی رو کنسل کردم. بچه ها اذیت میشدن تو اون باد. دم ساحل کمی نشستم. یه نم بارون خیلی الکی زد و ابر سیاهه رفت. خوشحال شدم که الان دیگه آفتاب در میاد.
کمی قدم زدم. پرنده ها رو دیدم، بین قایق ها چرخیدم. با یه خانواده ای رفیق شدم و کمی دم ساحل حرف زدیم.
پا شدم کمی دوچرخه سواری کردم و سه قسمت جزیره رو طی کردم که یهو نامردی بارون گرفت. باد میپیچید و بارون میخورد صورتم. یه آن دیدم من گوشه جزیرم و اینجا هیچ پناهی نیست. تنها چیزی که بود یه چند تا درخت بودن رفتم زیرش. یه خانواده اسپانیایی زبان هم اومدن زیر درخت. انگلیسی بلد نبودن و من باز برای بار چندم حسرت خوردم که چرا اسپنیش بلد نیستم!
بعد کمی صبر دیدم نه این بارون تمومی نداره.ساعت حدود 2 بود. دوچرخه رو برداشتم گفتم میزنم به جاده، یخ کردم برای استراحت و ناهار یه جا میشینم.
اون سربالایی ورودی پارک دهن آدم رو سرویس میکنه. یعنی پاهام داشت آتیش می گرفت آخراش و نفسم در نمی اومد. رسیدم بالا دیگه بارون مارون یادم رفته بود. گازش رو گرفتم تا اولین رستوران.
غذا و کافی کار خودش رو کرد و آروم شدم. خستگیم در رفت و دیگه بدون توقف و بدون عکس گرفتن یه راست گوله کردم به سمت خونه.
در کل برنامه رفت و برگشت 45 کیلومترمسافت بود با سرعت میانگین 20 کیلومتر در ساعت. رفتنی خیلی برای عکس گرفتن واستادم که سرعت رو خیلی آورد پایین ولی ارزشش رو داشت.
به امید رفتن دسته جمعیT
ناصر