امروز یه پسر جوونی رو دیدم که روی سکو کنار دریاچه تورنتو نشسته بود. بدون عینک آفتابی و بدون لباس آنچنانی. خیلی ساده و خاکی رو به آب نشسته بود و داشت چیزی رو از روی کتاب نت برداری میکرد توی دفترش. یه شلوار جین، یه کتونی ورزشی و یه بادگیرتنش بود. زیپ بادگیر باز بود و زیرش یه تی شرت اسپرت دیده میشد.
کتاب بغل دستش بود و دفتر هم توی دستش، گوشی و کوله پشتیش هم کمی اونورتر. کمتر پیش بیاد کسی با دفتر کتاب در کنار لیک باشه. معمولا همه یا با دوستاشونن و یا نهایتا یه کتاب رمان دستشونه و دارن داستان میخونن. کسی دفتر به دست نمی شینه. جالب اینکه این پسر موزیک گوش نمی داد. هندزفری تو گوشش نبود و اینگار که صدای آب این بچه رو از کتابخونه کشونده بود پای لیک.
هوا خیلی عالی بود البته باد خنکی می اومد. نمیدونم آیا کتابه مورد خنده داری داشت، یا تو گوشیش مسیج خنده دار می اومد و یا پسره کم داشت چون الکی شاد بود، یه لبخند پر رنگی روی لبش بود. کمی سرعتم رو کم کردم تا بیشتر نگاش کنم. چقدر ساده میشه شاد بود، چقدر ساده میشه از تک تک لحظه ها لذت برد. حتی در حین درس خوندن و مطالعه میشه فضای بهتری رو برگزید و حالش رو برد و این پسر این موضوع رو به خوبی دریافته بود.
کمی اونورترش یه جمعیتی دور هم جمع شده بودن. احساس کردم یه گروه گردشگری هستن ولی نزدیک که شدم دیدم عروسی هست و همه دارن دور هم عکس میگیرن. خیلی خوشحال بودن. اون خانم با لباس عروس واقعا خوشگل بود و لبخند زیبایی روی لب داشت. خیلی می تونه این لحظه در زندگی آدم شیرین و موندگار باشه.
ادامه مسیر دادم رسیدم به تیم هورتونز، یه ساندویچ و کافی گرفتم. رو بروی یه پسره نشستم. یه کم تریپش شبیه من بود. اینگار داشت خاطراتش رو مرور میکرد و فکر میکرد. دندوناش معلوم بود و خیلی شاد بود. اون اولی رو نمیدونم ولی این یکی رو مطمئنم کم داشت. چشمش به بیرون بود. خط نگاهش رو دنبال کردم. مردم آبی پوشی رو دیدم که راهی راجرز سنتر بودن. هنوز نمیدونم چطور میشه از تماشای بیسبال لذت برد. ولی این مردم کشته مردش هستن. پسر و دختر بچه ها با پدر مادرشون همه خوشحال که دارن میرن استادیوم. دیدم پسره داره اون ور رو نگاه می کنه. بدون اینکه متوجه شه نگاهم رو هم مسیر کردم باهاش. بیرون آدمهایی که با لباس ورزشی می دویدن رو دیدم، افرادی که با لباسهای رنگی رنگی هن هن کنان دارن تلاش میکنن تا تن و روانشون سالم بمونه. شاید این پسره یکی از همین ها بود اومده بود وسط دویدن یه کافی بخوره. نمیدونم.
کوله پشتیم رو برداشتم ، کافی رو گرفتم دستم و زدم بیرون. اون هم همزمان با من پا شد. مسیر رو برگشتم که بیام خونه. دوباره رسیدم به اون پسر اولیه. کوله پشتیش دستش بود و داشت کافی میخورد. اون هم پا شد و با من هم قدم شد. نرسیده به خیابون نگاهم به نوشته گچی روی کف زمین افتاد. چیزی دیدم که در یه آن همه اون خنده ها و لبخند ها رو برام معنا کرد.
یکی به سادگی با گچ نوشته بود: Smile more
بسيار زيبا ودلنشين
ReplyDeleteمرسی. دله دیگه گاهی هوس نوشتن میکنه
ReplyDelete