Saturday, May 28

مردم گلابی زیاد داریم

یه وقتهایی من خود کوچک بینی دارم. یعنی احساس میکنم از خیلی لحاظ ها به دلیل جایی که به دنیا اومدن از خیلی ها عقب ترم و ذهنم بسته و کوچیکه. و خیلی وقتها ثابت میشه این حقیقت داره. یه وقتهایی احساس میکنم انتظار زیادی دارم از ایرانیا. ولی خوب زور داره آخه مثلا یه سری گلابی از جاشون پاشدن اسم خودشون رو گذاشتن DJ، میان میگن ترنس هم مینوازیم! یه دونه آهنگ هم تو عمرشون نساختن! صد رحمت به گلابی حداقل یه رنگ و بویی داره. اینها هیچ استعداد و هنری هم ندارن.
به مدت سه ساعت non stop یه دی جی خارجی نه خیلی هم سرشناس میره روی سن برنامه LIVE اجرا میکنه. همه نوع سبکی رو میکس میکنه می چسبونه به آهنگهای خودش. میره تو رپ، راک، متال، پاپ و ... تو اصلا وسطش عوض شدن آهنگ ها که هیچی عوض شدن سبک موزیک رو هم حس نمیکنی. کلا رو فضا نگهت میداره بدون حتی یه دونه خش خش یا مکث. 25 دلار هم بلیط می فروشه!!!! بعد من به خودم هی فحش میدم چرا سالهای قبل در یه برنامه دی جی ایرانی شرکت کردم که الان نتونم این مقایسه رو از مخم بیرون کنم. تازه اون ایرانی از بهترین ها در کارش بود به قول گلابی هایی بدتر از خودش.

Thursday, May 12

تجربه = شکست

آدم ها خیلی دلشون نمیخواد اشتباه کنن. ترجیح میدن کاری رو نکنن تا اینکه اشتباه کنن توش. اشتباه کردن تو دل خودش یه بار منفی داره که برای خیلی ها خوش آیند نیست. اینها یه قسمتیش برمیگرده به غرور. غروری که فرد نسبت به سمت یا پیشینش داره و دوست نداره الکی این رو خدشه دار کنه. 
اشتباه کردن رو اگر با همون مفهوم کلمش رو بچرخونیم و بکنیم "تجربه کردن" اونوقت خیلی چیزا تغییر میکنه. اون وقت میبینیم هیچ موفقیتی بدون تجربه کردن های مکرر نبوده. اونوقته که می فهمیم که پیشینه چند ساله که به خاطرش غرور داریم و نمیخوایم ضایع بشه در اصل شکست هایی بوده که سالها خوردیم و چیز یاد گرفتیم. تجربیات ما مجموعه شکست های ماست. اون غرور رو راحت میشه شکوند. اگر ما اینی هستیم که الان می بینی به خاطر اینه که سالها اشتباه کردیم و ازش درس گرفتیم و الان دیگه اون اشتباهات رو تکرار نمیکنیم. تعجب آوره اگر بخواهیم به این پروسه خاتمه بدیم و انتظار داشته باشیم هر روز بهتر بشیم. 
ما هر روز وقتی بهتر میشیم که بدونیم کامل نیستیم و باید تجربه کسب کنیم.  تجربه = شکست. 
شکست در ذاتش هیچ بدی نداره. پلکانیست به سوی موفقیت. کسانی پیروز خواهند بود که این پله ها رو طی کنن.



برگرفته از کتاب هویجت رو قورت بده، نوشته ناصر

Sunday, May 8

روز نارنگی

روزتون چطور بود؟ 
دیدن مادر؟ هدیه و مراسم؟ باشگاه و ورزش؟ نکنه سر کار بودید؟ سینما؟ خونه پیش خانواده؟ کتابخونه مشغول درس؟

امروز خیلی عالی بود. تا حد مست شدن بدون الکل رفتم و برگشتم.
توی گروه فرفره برنامه ای چیدیم برای رفتن به پارک بلافرز. هدفم بیشتر برنامه تفریحی دوچرخه سواری بود ولی دوستانی که دوچرخه داشته باشن و آماده رفتن باشن خیلی کم بودن. هوا هم خیلی مشکوک میزد و خیلی ریسکی بود. تصمیم گرفتم برنامه رو کنسل اعلام کنم و یه زمان بهتری گروهی اجراش کنم دوباره و به جاش خودم تنها برم. 

صبح آماده و میزون 4 تا نارنگی انداختم تو جیب و زدم بیرون. خیلی تند و سرعتی مسیر رو رفتم. رسیدم به ورودی آیلند. خاطرات پارسال زنده شد. دلم نیومد نرم مسیرش رو. خیلی عالی بود. کمی لب آب نشستم و یه نفسی گرفتم. نارنگی الکی الکی خیلی چسبید.





برگشتم مسیر اصلی و ادامه دادم تا بیچز و اونجا دم ساحل لم دادم زیر آفتاب. کمی باد بود ولی آفتاب خوبی بود. خیلی آرومم کرد. همه استرس هفته اخیر پرید.



باز یه نارنگی زدم به بدن و دیگه موزیک رو ولووم دادم و کمی مونده بود روی دوچرخه برقصم. حس خیلی خوب و مسیر عالی بود. مست مست بودم. از یه جایی به بعد دیگه رون پام رو حس نمیکردم. خودش رکاب میزد.




رسیدم به مقصد. انتظار نداشتم کسی اونجا باشه. هوا سرد بود. خیلی خوب شد برنامه گروهی رو کنسل کردم. بچه ها اذیت میشدن تو اون باد. دم ساحل کمی نشستم. یه نم بارون خیلی الکی زد و ابر سیاهه رفت. خوشحال شدم که الان دیگه آفتاب در میاد.
کمی قدم زدم. پرنده ها رو دیدم، بین قایق ها چرخیدم. با یه خانواده ای رفیق شدم و کمی دم ساحل حرف زدیم.






پا شدم کمی دوچرخه سواری کردم و سه قسمت جزیره رو طی کردم که یهو نامردی بارون گرفت. باد میپیچید و بارون میخورد صورتم. یه آن دیدم من گوشه جزیرم و اینجا هیچ پناهی نیست. تنها چیزی که بود یه چند تا درخت بودن رفتم زیرش. یه خانواده اسپانیایی زبان هم اومدن زیر درخت. انگلیسی بلد نبودن و من باز برای بار چندم حسرت خوردم که چرا اسپنیش بلد نیستم!
بعد کمی صبر دیدم نه این بارون تمومی نداره.ساعت حدود 2 بود. دوچرخه رو برداشتم گفتم میزنم به جاده، یخ کردم برای استراحت و ناهار یه جا میشینم. 
اون سربالایی ورودی پارک دهن آدم رو سرویس میکنه. یعنی پاهام داشت آتیش می گرفت آخراش و نفسم در نمی اومد. رسیدم بالا دیگه بارون مارون یادم رفته بود. گازش رو گرفتم تا اولین رستوران.
غذا و کافی کار خودش رو کرد و آروم شدم. خستگیم در رفت و دیگه بدون توقف و بدون عکس گرفتن یه راست گوله کردم به سمت خونه. 
در کل برنامه رفت و برگشت 45 کیلومترمسافت بود با سرعت میانگین 20 کیلومتر در ساعت. رفتنی خیلی برای عکس گرفتن واستادم که سرعت رو خیلی آورد پایین ولی ارزشش رو داشت.

به امید رفتن دسته جمعیT
ناصر

Saturday, May 7

Smile more

امروز یه پسر جوونی رو دیدم که روی سکو کنار دریاچه تورنتو نشسته بود. بدون عینک آفتابی و بدون لباس آنچنانی. خیلی ساده و خاکی رو به آب نشسته بود و داشت چیزی رو از روی کتاب نت برداری میکرد توی دفترش. یه شلوار جین، یه کتونی ورزشی و یه بادگیرتنش بود. زیپ بادگیر باز بود و زیرش یه تی شرت اسپرت دیده میشد.
کتاب بغل دستش بود و دفتر هم توی دستش، گوشی و کوله پشتیش هم کمی اونورتر. کمتر پیش بیاد کسی با دفتر کتاب در کنار لیک باشه. معمولا همه یا با دوستاشونن و یا نهایتا یه کتاب رمان دستشونه و دارن داستان میخونن. کسی دفتر به دست نمی شینه. جالب اینکه این پسر موزیک گوش نمی داد. هندزفری تو گوشش نبود و اینگار که صدای آب این بچه رو از کتابخونه کشونده بود پای لیک. 
هوا خیلی عالی بود البته باد خنکی می اومد. نمیدونم آیا کتابه مورد خنده داری داشت، یا تو گوشیش مسیج خنده دار می اومد و یا پسره کم داشت چون الکی شاد بود، یه لبخند پر رنگی روی لبش بود. کمی سرعتم رو کم کردم تا بیشتر نگاش کنم. چقدر ساده میشه شاد بود، چقدر ساده میشه از تک تک لحظه ها لذت برد. حتی در حین درس خوندن و مطالعه میشه فضای بهتری رو برگزید و حالش رو برد و این پسر این موضوع رو به خوبی دریافته بود.
کمی اونورترش یه جمعیتی دور هم جمع شده بودن. احساس کردم یه گروه گردشگری هستن ولی نزدیک که شدم دیدم عروسی هست و همه دارن دور هم عکس میگیرن. خیلی خوشحال بودن. اون خانم با لباس عروس واقعا خوشگل بود و لبخند زیبایی روی لب داشت. خیلی می تونه این لحظه در زندگی آدم شیرین و موندگار باشه.
ادامه مسیر دادم رسیدم به تیم هورتونز، یه ساندویچ و کافی گرفتم. رو بروی یه پسره نشستم. یه کم تریپش شبیه من بود. اینگار داشت خاطراتش رو مرور میکرد و فکر میکرد. دندوناش معلوم بود و خیلی شاد بود. اون اولی رو نمیدونم ولی این یکی رو مطمئنم کم داشت. چشمش به بیرون بود. خط نگاهش رو دنبال کردم. مردم آبی پوشی رو دیدم که راهی راجرز سنتر بودن. هنوز نمیدونم چطور میشه از تماشای بیسبال لذت برد. ولی این مردم کشته مردش هستن. پسر و دختر بچه ها با پدر مادرشون همه خوشحال که دارن میرن استادیوم. دیدم پسره داره اون ور رو نگاه می کنه. بدون اینکه متوجه شه نگاهم رو هم مسیر کردم باهاش. بیرون آدمهایی که با لباس ورزشی می دویدن رو دیدم، افرادی که با لباسهای رنگی رنگی هن هن کنان دارن تلاش میکنن تا تن و روانشون سالم بمونه. شاید این پسره یکی از همین ها بود اومده بود وسط دویدن یه کافی بخوره. نمیدونم.
کوله پشتیم رو برداشتم ، کافی رو گرفتم دستم و زدم بیرون. اون هم همزمان با من پا شد. مسیر رو برگشتم که بیام خونه. دوباره رسیدم به اون پسر اولیه. کوله پشتیش دستش بود و داشت کافی میخورد. اون هم پا شد و با من هم قدم شد. نرسیده به خیابون نگاهم به نوشته گچی روی کف زمین افتاد. چیزی دیدم که در یه آن همه اون خنده ها و لبخند ها رو برام معنا کرد. 
یکی به سادگی با گچ نوشته بود: Smile more

شروع مجدد بلاگ نویسی

مدتها بود که نوشتن رو گذاشته بودم کنار. شاید سالهاست که از وبلاگ نویسی من میگذره. آره از اون زمانی که با فیلترشکن و با بدبختی کانکت میشدم که یه پست جدید بذارم خیلی گذشته. خیلی چیزها در زندگی تغییر کرده ولی این جس نوشتن هنوز زندست. هنوزم همرامه.

میدونم زمان زیادی برای نوشتن ندارم. خیلی نمیتونم وقتم رو بذارم ولی به هر حال این وبلاگ رو ساده خوشگل آمادش کردم که هر وقت حسش شدید شد، حداقل بستر آماده باشه. از الان میدونم بیشتر نوشته ها در مورد زندگی شخصی و اجتماعیم خواهد بود. ولی نقطه نظرات همیشه متفاوته. مهمترین چیزی که میتونه به من انرژی بیشتر برای نوشتن، نظرات و کامنت های دوستان هست.

به امید یه رابطه دوطرفه،
ناصر